وارتان وارتان بهار خنده زد و ارغوان شکفت در خانه زیر پنجره گل داد یاس پیر دست از گمان بدار با مرگ نحس پنجه میفکن بودن به از نبودشدن خاصه در بهار وارتان سخن نگفت سر افراز دندان خشم بر جگر سوخته بست و رفت... وارتان سخن بگو مرغ سکوت جوجه ی مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته است وارتان سخن نگفت چو خورسید از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت... وارتان سخن نگفت وارتان ستاره بود یک دم در این ظلام درخشید و جست ورفت وارتان سخن نگفت وارتان بنفشه بود گل داد و مژده داد: زمستان شکست و رفت... هرگز از مرگ نهراسیده ام هرگز از مرگ نهراسیده ام اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود هراس من باری همه مردن در سرزمینی ست که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد جستن یافتن و آنگاه به اختیار برگزیدن و از خویشتن خویش با رویی پی افکندن اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم... من ۱ تیر میرم سربازی، من گناه دارم، نمیخوام برم، یعنی چی آخه سلام داشتم وسایل و کتابای قدیمی ام رو جابجا میکرم که چشمم افتاد به سالنامه ی قدیمیم که همیشه توش خاطره یا شعر مینوشتم گاهی وقتا هم متن ادبی مینوشتم یکی از اونا رو براتون مینویسم. این متن رو خودم گفتم. شب نیز همچون من راه گم کرده و در بیایان تنها و سرگردان است. شبی که از تو گسسته ام در خود گم شده ام،در حرف های ناگفته جا مانده ام،با تو بوده ام اما با تو نبوده ام،به خاطر می آوری خنده های سکوت را،تلخی ناکامی ها در جوهره ی وجودم به ژرفای خیالت پیوند خورده، تا هرگز راه برگشت را نیابم. در جاده ای بی فانوس قدم میزنم،خسته ام اما خواهم رفت، من به دیدارت خواهم آمد شبی که زلف تو به دست سیه چشمان روزگار ترانه ی عشق را می خواند. من تمام هستی ام را در نگاه غضب آلود یک عشق، چون برده ای دیدم و باور کردم که جز گل لگد مال شده ای نیستم و آفتاب دیگر نتابید و مهتاب آسمان شبم را تهی کرد و من خدایم را فریاد زدم، درختی شکوفه نکرد، بنفشه ای آغوش رنگینش را بر سر زنبور سرخوش نگشود، و آسمان خانه ی من هرگز آبی نشد و من داغدار آفتابی گرم ماندم وقتی آتش نفرت خوشبختی کودکانه ی یک کودک را آب میکند، دیگر چگونه میتوان از پس شیشه های شفاف یک اتاق در انتظار شکفتن گلی نشست، وقتی که لبخند بر لبان تو میخشکد و چشمان پر نورت در چشمان محزون من غضب میکند، وقتی که دستان تو در دستان سرد و خسته ی من سرود جدایی را سر میدهد دیگر هیچ پرستویی پیغام آور بهار نیست. من به دیدارت خواهم آمد شبی که زلف تو به دست سیه چشمان روزگار ترانه ی عشق را می خواند، من به دیدارت خواهم آمد... گندم هر نیمه شب آسمان را به زمین می کشم پلک ماه را می بندم چشم هایت را می بوسم تجسم می کنم زیبایی اندامت را در چارچوب در چه لحظه ی با شکوهیست لحظه ی بودن تو در آغوش می گیرم... آه... ای هوای تنهایی در لحظه ی وسوسه ی گندم کنارم باش در هر نیمه شب... سلام همسفر.... شب است و سکوت، غربت و تنهایی،خیالم تو را در سر می پروراند و چشمانم همیشه تو رادر شبکه ی بارانی اش به خاطر دارند،اگر چه سالهاست که دیگر، در من قرار و آرامی نیست، اما شبها بی قرارترم،ساعت ها و گاه حتی تا دمیدن صبح، زیر نور مهتاب قدم می زنم، بی آنکه کوچکترین توجهی به دنیای اطرافم داشته باشم. مردم شهر در خوابند، مردم رفتند و پنجره ها را بستند و اما من... واما من تنهاترین موجود شهر بی آرام مانده ام، سعی دارم خود و احساس دردناکی که روحم را می آزارد گم کنم اما نتوانستم، به خانه برگشتم، پنجره ی اتاقم را گشودم و از میان تارهای عنکبوتی شکل مسیر آسمان را در پیش گرفتم و درهمین هنگام به یاد آوردم که سرانجام ترانه های عشق را در کوچه های غربت زمزمه کردم، آری من بی تو آهنگ رفتن را سرودم وآن روز چقدر زود رسید، روزی که دریای ساکت چشم به خشم آمد و دشت وسیع گونه هایم از گلبوته های اشک پر شد و آوای غریبی ام تا دل سنگ سفر کرد، غروب بود، زیرا لحظه ای که افق مغرب، قلب خون گرفته اش را به معرض تماشای جهانیان قرار می دهد و غروب رنگ غم می گیرد، خاطرات با تمام تلخی و شیرینیشان به جلوه گری می پردازند، اگر در این لحظه قطره ی اشکی بر روی گونه هایت پدید آمد، آنگاه تمام وجودم را در پهناور غم احساس کن و پیکرم را زیر خروارهای خاک،مطمئن باش من هم تو را در میان شقایق های دشت غمگین دلم،عاشفانه احساس خواهم کرد،البته اگر در باغ پر از گل تو جایی برای سفره ی عشق باقی بگذاری، روز دیدن تو شاید آخرین لحظه ی زندگی من باشد... پس با تمام وجود و احساس درونی ام می گویم با من بمان... با قطرات اشکم می گویم، فراموشم نکن... و با عشق می گویم،دوستت دارم... به تو می اندیشم به تو و تندی طوفان نگاهت بر من به خود و عشق عمیقت در تن به تو و خاطره ها که چرا هیچ زمانی من و تو ما نشدیم جام قلبم که به دست تو شکست من چرا باز تو را بخشیدم به تو می اندیشم... به تو که غرق در افکار خودی من در اندیشه ی افکار توام قانعم بر نگه کوته تو هر زمان در پی دیدار توام... سالهاست که تنهاییم را بر وزن گل میسرایم و به پرواز پرستوها دل خوش کرده ام که روزی از آن سوی افق بازآیی و به باران سوگند و به شبنم و به گل و به هر چیز که چون عشق لطیف است که تو پروانه ی هستی منی دل گرفتار غمیست.... قسمت میدهم ای گل به بهار دل من را تنها مگذار این گناه است گناه....

![]()
![]()
| Design By : Night Melody |

