تبليغاتX
رهاتر از پرنده خواهم شد

رهاتر از پرنده خواهم شد

 

وارتان

 

وارتان بهار خنده زد و ارغوان شکفت

 

در خانه زیر پنجره گل داد یاس پیر

 

دست از گمان بدار

 

با مرگ نحس پنجه میفکن

 

بودن به از نبودشدن خاصه در بهار

 

وارتان سخن نگفت

 

سر افراز

 

دندان خشم بر جگر سوخته بست و رفت...

 

وارتان سخن بگو

 

مرغ سکوت جوجه ی مرگی فجیع را

 

در آشیان به بیضه نشسته است

 

وارتان سخن نگفت

 

چو خورسید

 

از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت...

 

وارتان سخن نگفت

 

وارتان ستاره بود

 

یک دم در این ظلام درخشید و جست ورفت

 

وارتان سخن نگفت

 

وارتان بنفشه بود

 

گل داد و مژده داد: زمستان شکست

 

و

 

رفت...

 

 

 

هرگز از مرگ نهراسیده ام

 

هرگز از مرگ نهراسیده ام

 

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود

 

هراس من باری همه مردن در سرزمینی ست

 

که مزد گورکن

 

از بهای آزادی آدمی

 

افزون باشد

 

جستن

 

یافتن

 

و آنگاه

 

به اختیار برگزیدن

 

و از خویشتن خویش

 

با رویی پی افکندن

 

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد

 

حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم...

 

 

نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 2:9 توسط امیر| |

 

ترم اول (ترم جو گیریدگی):

الو سلام مامانی. منم هوشنگ.
وای مامانی نمی دونی چقدر اینجا خوبه. دانشگاه فضای خیلی نازیه. وای خدا خوابگاه رو بگو.
وقتی فکر می کنم امشب روی تختی می خوابم که قبل از من یه عالمه از نخبه ها و دانشمندای این مملکت توش خوابیدن
و جرقه اکتشافات علمی از همین مکان به سرشون زده؛ تنم مور مور میشه...
راستی اینجا تو خوابگاه یه بوی مخصوصی میاد که شبیه بوی خونه اصغر شیره ای همسایه بغلیمونه.
دانشجوهای سال های بالاتر میگن این بوی علم و دانشس!
لامصب اینقدر بوی علم و دانش توی فضا شدیده که آدم مدهوش میشه!!!
پریشب یکی از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمویت بیمارستان!



• ترم دوم (ترم عاشق شدگی):

آه ای مریم. ای عشق من. همه زندگی من.
می خواهم درختی شوم و بر بالای سرت سایه بیفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرایی کنی.
می خواهمت با تمام وجود عزیزم.
همه پول و سرمایه من متعلق به توست.
بدون تو این دنیا رو نمی خوام. کی میشه این درس من تموم شه تا بیام باهات ازدواج کنم ...
امروز یک ساعت پشت پنجره کلاستون بودم و داشتم رخ زیبایت را که همچون پروانه ای در کلاس می درخشیدی تماشا می کردم...



• ترم سوم (ترم افسردگی):

الو مامان سلام.
مریم منو ول کرد و گذاشت رفت!
مامان جون افسرده شدم آخه اولین عشقم بود حالا هم دارم میمیرم از غصه.
ای خدا بیا منو بکش و راحتم کن.
مامان من این زندگی رو نمی خوام ...
دیگه خسته شدم از دنیای وانفسا



• ترم چهارم (ترم زرنگ شدگی):

الو سلام مهشید جون خوبی عزیزم؟
منم پژمان! کجایی نفس؟ نیستی؟
دلم تنگ شده واست. گنجشک کوچولوی من. بیا ببینمت قربونت برم ...
مهشید جون من پشت خطی دارم. مامانمه. بعداً بهت زنگ میزنم ...

الو به به سلام چطوری ندا جون؟
آره بابا داشتم با مامانم صحبت می کردم!
پیرزن دلش تنگ شده واسم! جوجوی من حالت خوبه؟
به خدا منم دلم یه ذره شده واست.
باشه عزیزم فردا ساعت 11 پارک پشت دانشکده دارو...



• ترم پنجم (ترم مشروطه گی):

الو سلام استاد!
قربون بچه ات! دارم مشروط میشم، 2 نمره بهم بده.
به خدا دیشب بابابم سکته کرد، مرد.
مامانم هم از غصه افتاد پاش شکست الان تو آی سی یو بستریه.
منم ضربه روحی خوردم شدید، دچار فراموشی شدم اصلاً شما رو هم یادم نمیاد ...
اگه این مورد مشروط پشروطه ما اوکی بشه قول میدم جبران کنم ...



• ترم ششم (ترم ولخرجیدگی) :

الو مامان من خونه می خوام!
راستی اون 50۰ تومنی که 3 روز پیش فرستادی تموم شد.
دوباره بفرست. خرج پروژه ام شد!!!



• ترم هفتم (ترم پاتوقیده گی):

خودتون دیگه سیر تا پیازشو حدس بزنین دیگه ...



• ترم هشتم (ترم فارغ التحصیلگی):

الو سلام خانم.
واسه این آگهی که توی روزنامه دادید تماس گرفتم.
فرموده بودید آبدارچی با مدرک لیسانس و روابط عمومی بالا ...
ای وای بر من؛ کی میره اینهمه راهــــو .
 
 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 22:37 توسط امیر| |

 

من ۱ تیر میرم سربازی،

 

من گناه دارم، نمیخوام برم،

 

یعنی چی آخه

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 3:17 توسط امیر| |

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 14:14 توسط امیر| |

 

سلام داشتم وسایل و کتابای قدیمی ام رو جابجا میکرم که چشمم افتاد به سالنامه ی قدیمیم که همیشه توش خاطره یا شعر مینوشتم گاهی وقتا هم متن ادبی مینوشتم یکی از اونا رو براتون مینویسم. این متن رو خودم گفتم.

 

شب نیز همچون من راه گم کرده و در بیایان تنها و سرگردان است. شبی که از تو گسسته ام در خود گم شده ام،در حرف های ناگفته جا مانده ام،با تو بوده ام اما با تو نبوده ام،به خاطر می آوری خنده های سکوت را،تلخی ناکامی ها در جوهره ی وجودم به ژرفای خیالت پیوند خورده، تا هرگز راه برگشت را نیابم. در جاده ای بی فانوس قدم میزنم،خسته ام اما خواهم رفت، من به دیدارت خواهم آمد شبی که زلف تو به دست سیه چشمان روزگار ترانه ی عشق را می خواند. من تمام هستی ام را در نگاه غضب آلود یک عشق، چون برده ای دیدم و باور کردم که جز گل لگد مال شده ای نیستم و آفتاب دیگر نتابید و مهتاب آسمان شبم را تهی کرد و من خدایم را فریاد زدم، درختی شکوفه نکرد، بنفشه ای آغوش رنگینش را بر سر زنبور سرخوش نگشود، و آسمان خانه ی من هرگز آبی نشد و من داغدار آفتابی گرم ماندم وقتی آتش نفرت خوشبختی کودکانه ی یک کودک را آب میکند، دیگر چگونه میتوان از پس شیشه های شفاف یک اتاق در انتظار شکفتن گلی نشست، وقتی که لبخند بر لبان تو میخشکد و چشمان پر نورت در چشمان محزون من غضب میکند، وقتی که دستان تو در دستان سرد و خسته ی من سرود جدایی را سر میدهد دیگر هیچ پرستویی پیغام آور بهار نیست. من به دیدارت خواهم آمد شبی که زلف تو به دست سیه چشمان روزگار ترانه ی عشق را می خواند، من به دیدارت خواهم آمد...

 

نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 16:47 توسط امیر| |

 

گندم

 

 

هر نیمه شب

 

آسمان را به زمین می کشم

 

پلک ماه را می بندم

 

چشم هایت را می بوسم

 

تجسم می کنم زیبایی اندامت را

 

در چارچوب در

 

چه لحظه ی با شکوهیست

 

لحظه ی بودن تو

 

در آغوش می گیرم...

 

آه...

 

ای هوای تنهایی

 

در لحظه ی وسوسه ی گندم کنارم باش

 

در هر نیمه شب...

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 6:11 توسط امیر| |

 

سلام همسفر....

شب است و سکوت، غربت و تنهایی،خیالم تو را در سر می پروراند و چشمانم همیشه تو رادر شبکه ی بارانی اش به خاطر دارند،اگر چه سالهاست که دیگر، در من قرار و آرامی نیست، اما شبها بی قرارترم،ساعت ها و گاه حتی تا دمیدن صبح، زیر نور مهتاب قدم می زنم، بی آنکه کوچکترین توجهی به دنیای اطرافم داشته باشم. مردم شهر در خوابند، مردم رفتند و پنجره ها را بستند و اما من... واما من تنهاترین موجود شهر بی آرام مانده ام، سعی دارم خود و احساس دردناکی که روحم را می آزارد گم کنم اما نتوانستم، به خانه برگشتم، پنجره ی اتاقم را گشودم  و از میان تارهای عنکبوتی شکل مسیر آسمان را در پیش گرفتم و درهمین هنگام به یاد آوردم که سرانجام ترانه های عشق را در کوچه های غربت زمزمه کردم، آری من بی تو آهنگ رفتن را سرودم وآن روز چقدر زود رسید، روزی که دریای ساکت چشم به خشم آمد و دشت وسیع گونه هایم از گلبوته های اشک پر شد و آوای غریبی ام تا دل سنگ سفر کرد، غروب بود، زیرا لحظه ای که افق مغرب، قلب خون گرفته اش را به معرض تماشای جهانیان قرار می دهد و غروب رنگ غم می گیرد، خاطرات با تمام تلخی و شیرینیشان به جلوه گری می پردازند، اگر در این لحظه قطره ی اشکی بر روی گونه هایت پدید آمد، آنگاه تمام وجودم را در پهناور غم احساس کن و پیکرم را زیر خروارهای خاک،مطمئن باش من هم تو را در میان شقایق های دشت غمگین دلم،عاشفانه احساس خواهم کرد،البته اگر در باغ پر از گل تو جایی برای سفره ی عشق باقی بگذاری، روز دیدن تو شاید آخرین لحظه ی زندگی من باشد... پس با تمام وجود و احساس درونی ام می گویم با من بمان... با قطرات اشکم می گویم، فراموشم نکن... و با عشق می گویم،دوستت دارم...

 

نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 5:28 توسط امیر| |

 

 

به تو می اندیشم

 

به تو و تندی طوفان نگاهت بر من

 

به خود و عشق عمیقت در تن

 

به تو و خاطره ها

 

 که چرا هیچ زمانی من و تو ما نشدیم

 

جام قلبم که به دست تو شکست

 

من چرا باز تو را بخشیدم

 

به تو می اندیشم...

 

به تو که غرق در افکار خودی

 

من در اندیشه ی افکار توام

 

قانعم بر نگه کوته تو

 

هر زمان در پی دیدار توام...

نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 9:58 توسط امیر| |

 
نرده های کنار خیابان بهتر از تو مرا میشناسند
 
نیمکتای تک زیر باران بهتر از تو مرا میشناسند
 
 
عابران غبار و غریبی بهتر از تو با من رفیقند
 
شهروندان شهر خموشان بهتر از تو مرا میشناسند
 
 
آنقدر چشم خود را نوشتم جای پای عبورت که دیگر
 
خط کشی های طول خیابان بهتر از تو مرا میشناسند
 
 
جای آن گندمین روی ماهت بسکه بوسیده ام قرص نان را
 
مشتری های منظومه ی نان بهتر از تو مرا میشناسند
 
 
بس که این کوچه پس کوچه ها را بی قرار از قرارت دویدم
 
کودکان فرار از دبستان بهتر از تو مرا میشناسند
 
 
برگهای مرا در بدر کرد شب خزانی که از من گذر کرد
 
رفتگرهای صبح زمستان بهتر از تو مرا میشناسند
 
 
میروم با عصای خیالی در پی رد پای خیالی
 
سمت آن نا کجایی که در آن بهتر از تو مرا میشناسند...
 
 
نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 9:50 توسط امیر| |

 

سالهاست که تنهاییم را بر وزن گل میسرایم

 

و به پرواز پرستوها دل خوش کرده ام

 

که روزی از آن سوی افق بازآیی

 

و به باران سوگند

 

و به شبنم

 

و به گل

 

و به هر چیز که چون عشق لطیف است

 

که تو پروانه ی هستی منی

 

دل گرفتار غمیست....

 

قسمت میدهم ای گل به بهار

 

دل من را تنها مگذار

 

این گناه است گناه....

 

نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 8:58 توسط امیر| |

Design By : Night Melody